اعضای انجمن(53)
ارتباط با مدیر انجمن
آموزش قرار دادن عکس و آهنگ در مطلب
چه مطالبی تایید یا رد می شوند؟
رفع ایراد لینک اضافه![]() نظرات انجمن
جستجوی انجمن
آرشیو مطالب
مدیریت انجمن: خرداد ۹۱ اردیبهشت ۹۱ فروردین ۹۱ اسفند ۹۰ بهمن ۹۰ دى ۹۰ آذر ۹۰ آبان ۹۰ مهر ۹۰ شهریور ۹۰ مرداد ۹۰ تير ۹۰ خرداد ۹۰ اردیبهشت ۹۰ فروردین ۹۰ اسفند ۸۹ بهمن ۸۹ دى ۸۹ آذر ۸۹ آبان ۸۹ مهر ۸۹ شهریور ۸۹ ![]() سعید نوروزی میانجی |
|
||||||||||||||||||||||||
![]() |
داستان واقعی |
| منبع : خودم |
| درج شده در تاریخ ۹۰/۱۱/۱۴ ساعت 20:43 بازدید: 1697 نفر |
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() | |
تابستان بود,تابستانی فوق العاده گرم, همراه خانواده عازم سفر شدیم. گرما بیداد میکرد با
کولر اتومبیل از شر گرما در امان بودیم.
در بین راه پسزکی کنار جاده چند هندوانه را در گوشه ای برای فروش گداشته بود تصمیم
گرفتیم از او خرید کنیم از ماشین پیاده شدیم.
به پسرک نگاه کردم پوستش در افتاب کاملا سوخته بود تعجب میکردم چگونه این پسر خردسال
ساعتها در این گرما و زیر افتاب سوزان طاقت میاورد. با ان دستهای کوچک و لاغرش هندوانه
ها را در ترازو میگداشت.
فکر کردم تنها کمکی که میشود به او کرد این است که کلاه تابستانی خود را به او بدهیم تا کمی
از گزند افتاب در امان باشد.
او تشکر کرد و گفت : قیمتش چنده ؟ گفتیم نه این یک هدیه است ابتدا قبول نمیکرد بعد از
اصرار ما گفت: ( این بهترین کادویی ست که در عمرم گرفته ام)
وقتی ما سوار اتومبیل میشدیم متوجه شدم که درب صندوق را باز کرده و دو هندوانه دیگر
را در صندوق میگدارد او داشت جبران میکرد.
سرم را بر گرداندم تا اشک هایم را نبیند | ||
لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
| انجمن های مستقل | |
![]() | انجمن حمایت از دریاچه ارومیه |
![]() | از نیستان |
![]() | مهدی چهره |
![]() | شعر و مطالب عاشقانه |
![]() | رو به فردا |
| ایجاد انجمن مستقل | |

ادبی
داستان کوتاه
خاطره نویسی
اعضای انجمن(53)
ارتباط با مدیر انجمن























golemehraboon )
خانه
دوستان (75)
گالری تصاویر (0)
کلیپ ها (0)

اپیلاسیون (خانم خانما)
سریع ترین اینترنت هوشمند میانه
اهنگ بسیار زیبا و پر طرفدار میگن هیچ عشقی تو دنیا از مهدی احمدوند
اولین استودیو صدابرداری و آهنگسازی در میانه (در سطح حرفه ای) *Aytay-studio*




ماجرای خواندنی شعر معروف شهریار درباره حضرت علی(ع)
راز طول عمر امام زمان (عج)
اقامتگاه امام زمان(عج)
30%تخفیف ویژه پنل,مختص ثبت نام کنندگان آنلاین در اس ام اس سامانه















































ممنون
خیلی زیبا بود
اما در عین حال واقعیتی تلخ
ممنونم @};-
Yaşasin
:)@};-
5555555555555555555555555555555555555555
@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-
@};-@};-
درود بر شما داستان زیبا وپراز فداکاری ودرس انسانیت بود.ممنون@};-@};-@};-@};-@};-
مرد جواني از سقراط پرسيد راز موفقيت چيست؟ سقراط به او گفت: "فردا به كنار نهر آب بيا تا راز موفقيت را به تو بگويم." صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به كنار رود رفت.
سقراط از او خواست كه دنبالش به راه بيفتد. جوان با او به راه افتاد. به لبه رود رسيدند و به آب زدند و آنقدر پيش رفتند تا آب به زير چانه آنها رسيد. ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زير آب فرو برد.
جوان نوميدانه تلاش كرد خود را رها كند، امّا سقراط آنقدر قوي بود كه او را نگه دارد. مرد جوان آنقدر زير آب ماند كه رنگش به كبودي گراييد و بالاخره توانست خود را خلاصي بخشد.
همين كه به روي آب آمد، اولين كاري كه كرد آن بود كه نفسي بس عميق كشيد و هوا را به اعماق ريهاش فرو فرستاد. سقراط از او پرسيد "زير آب چه چيز را بيش از همه مشتاق بودي؟" گفت، "هوا." سقراط گفت: "هر زمان كه به همين ميزان كه اشتياق هوا را داشتي موفقيت را مشتاق بودي، تلاش خواهي كرد كه آن را به دست بياوري؛ موفقيت راز ديگري ندارد"
@};-@};-@};-@};-
علیرضا نیک سرشت: مرد جواني از سقراط پرسيد راز موفقيت چيست؟ سقراط به او گفت: "فردا به كنار نهر آب بيا تا راز موفقيت را به تو بگويم." صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به كنار رود رفت. سقراط از او خواست كه دنبالش به راه بيفتد. جوان با او به راه افتاد. به لبه رود رسيدند و به آب زدند و آنقدر پيش رفتند تا آب به زير چانه آنها رسيد. ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زير آب فرو برد. جوان نوميدانه تلاش كرد خود را رها كند، امّا سقراط آنقدر قوي بود كه او را نگه دارد. مرد جوان آنقدر زير آب ماند كه رنگش به كبودي گراييد و بالاخره توانست خود را خلاصي بخشد. همين كه به روي آب آمد، اولين كاري كه كرد آن بود كه نفسي بس عميق كشيد و هوا را به اعماق ريهاش فرو فرستاد. سقراط از او پرسيد "زير آب چه چيز را بيش از همه مشتاق بودي؟" گفت، "هوا." سقراط گفت: "هر زمان كه به همين ميزان كه اشتياق هوا را داشتي موفقيت را مشتاق بودي، تلاش خواهي كرد كه آن را به دست بياوري؛ موفقيت راز ديگري ندارد"
درکش عمیق و سخته.
چیز تازه ای نبود برا من.
من به جاهای مختلفی سفر کردم.
هر چه به سمت فقر مالی یا طبقه ی پایین و در حقیقت ضعیف اجتماع میریم این داستان نمایان تر میشه.
لحظه لحظه ی متن داستانتو جلو چشام مرور کردم.
فیلم هندی بود؟