نام کاربری:
پسورد:
اعضای انجمن(53) ارتباط با مدیر انجمن آموزش قرار دادن عکس و آهنگ در مطلب چه مطالبی تایید یا رد می شوند؟ رفع ایراد لینک اضافه نظرات انجمن
جستجوی انجمن
عناوین پر بازدید ماه
در مسیر گردباد...1 - 349 بازدید
در مسیر گردباد...2 - 341 بازدید
عاشق واقعی ... - 332 بازدید
در مسیر گردباد...3 - 266 بازدید
در مسیر گردباد...7 - 255 بازدید
مدیریت انجمن:

سعید نوروزی میانجی
طرفداران مطلب

گلاره محمدی (golemehraboon )    

داستان واقعی

منبع : خودم
درج شده در تاریخ ۹۰/۱۱/۱۴ ساعت 20:43     بازدید: 1697 نفر
 

تابستان بود,تابستانی فوق العاده گرم, همراه خانواده عازم سفر شدیم. گرما بیداد میکرد با

 

کولر اتومبیل از شر گرما در امان بودیم.

 

در بین راه پسزکی کنار جاده چند هندوانه را در گوشه ای برای فروش گداشته بود تصمیم

 

گرفتیم از او خرید کنیم از ماشین پیاده شدیم.

 

به پسرک نگاه کردم  پوستش در افتاب کاملا سوخته بود تعجب میکردم چگونه این پسر خردسال

 

ساعتها  در این گرما و زیر افتاب سوزان طاقت میاورد. با ان دستهای کوچک و لاغرش هندوانه

 

ها را در ترازو میگداشت.

 

فکر کردم تنها کمکی که میشود به او کرد این است که کلاه تابستانی خود را به او بدهیم تا کمی

 

از گزند افتاب در امان باشد.

 

او تشکر کرد و گفت : قیمتش چنده ؟ گفتیم نه این یک هدیه است ابتدا قبول نمیکرد بعد از

 

اصرار ما گفت: ( این بهترین کادویی ست که در عمرم گرفته ام)

 

وقتی ما سوار اتومبیل میشدیم متوجه شدم که درب صندوق را باز کرده و دو هندوانه دیگر

 

 را در صندوق میگدارد او داشت جبران میکرد.

        

                                                                                   

سرم را بر گرداندم تا اشک هایم را نبیند            



رها ....(sahr )
۹۰/۱۱/۲۰ - 09:55
تو دنیا ما پر از این پسربچه ها و دختر بچه ها:(@};-
فراز احمدی(Eskafild )
۹۰/۱۱/۲۰ - 14:48
باید به هر شرایطی عادت کرد ، برخی آنقدر عزت نفس دارن که سعی می کنند نان بازوی خود را در بیاورند نه اینکه دستی روی بیگانه دراز کنند:-az
سید محمد جمالی(Miyanali62 )
۹۰/۱۱/۲۰ - 18:02
@};-@};-@};-@};-@};-
ممنون
خیلی زیبا بود
اما در عین حال واقعیتی تلخ
حسین . جوانمردی(javanmar )
۹۰/۱۱/۲۰ - 22:46
واقعا خلی برام جالب و در عین حال عجیب بود [-Oaz

ممنونم @};-
نیلوفرآبی(niloofar-aabi )
۹۰/۱۱/۲۰ - 23:31
Çok güzel
Yaşasin




:)@};-
نیلوفرآبی(niloofar-aabi )
۹۰/۱۱/۲۰ - 23:31
@};-@};-@};-@};-@};-
گلاره محمدی(golemehraboon )
۹۰/۱۱/۲۱ - 21:52
دوستان تشکر میکنم از همه تون@};-
میلاد عابدینی(milad123 )
۹۰/۱۱/۲۱ - 22:16
vageaaaaaaaaaaaaaan jaleb buuuuuuuuuuuuuuuuuuud
5555555555555555555555555555555555555555
@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-
فاضل حسینی(fazel20 )
۹۰/۱۱/۲۲ - 00:15
=Dchox@};-
فاضل حسینی(fazel20 )
۹۰/۱۱/۲۲ - 00:15
@};-@};-@};-@};-@};-
یعقوب کاظم زاده(yaghoob )
۹۰/۱۱/۲۲ - 21:39
mamnoon
@};-@};-
علیرضا نیک سرشت(iran90 )
۹۰/۱۱/۲۲ - 22:03
انسان نقطه ی است بین دو بی نهایت، بی نهایت لجن و بی نهایت فرشته بنگریم که به طرف کدام یک میرویم..
درود بر شما داستان زیبا وپراز فداکاری ودرس انسانیت بود.ممنون@};-@};-@};-@};-@};-
داودبابی(راستی تنها راه است)(davodmb )
۹۰/۱۱/۲۴ - 18:27
داستان زیبایی بود مخصوصا آهنگش که بیشتر بردمون تو حس دستت درد نکنه @};-@};-@};-@};-@};-
علیرضا نیک سرشت(iran90 )
۹۰/۱۲/۰۲ - 16:27

مرد جواني از سقراط پرسيد راز موفقيت چيست؟ سقراط به او گفت: "فردا به كنار نهر آب بيا تا ‌راز موفقيت را به تو بگويم." صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به كنار رود رفت.
سقراط از او خواست كه دنبالش به راه بيفتد. جوان با او به راه افتاد. به لبه رود رسيدند و ‌به آب زدند و آنقدر پيش رفتند تا آب به زير چانه آنها رسيد. ‌ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زير آب فرو برد.
جوان نوميدانه تلاش كرد خود را رها كند، امّا سقراط آنقدر ‌قوي بود كه او را نگه دارد. مرد جوان آنقدر زير آب ماند كه رنگش به كبودي گراييد و بالاخره توانست خود را ‌خلاصي بخشد.

‌همين كه به روي آب آمد، اولين كاري كه كرد آن بود كه نفسي بس عميق كشيد و هوا را به اعماق ريه‌اش فرو فرستاد. سقراط از او پرسيد "زير آب چه چيز را بيش از همه مشتاق بودي؟" گفت، "هوا." ‌سقراط گفت: "هر زمان كه به همين ميزان كه اشتياق هوا را داشتي موفقيت را مشتاق بودي، ‌تلاش خواهي كرد كه آن را به دست بياوري؛ موفقيت راز ديگري ندارد"
@};-@};-@};-@};-
نوید.حیدری(navid007 )
۹۰/۱۲/۱۵ - 11:36
5 امتياز
کاله کرنر(sajii )
۹۰/۱۲/۲۸ - 18:24
نقل قول:
علیرضا نیک سرشت: مرد جواني از سقراط پرسيد راز موفقيت چيست؟ سقراط به او گفت: "فردا به كنار نهر آب بيا تا ‌راز موفقيت را به تو بگويم." صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به كنار رود رفت. سقراط از او خواست كه دنبالش به راه بيفتد. جوان با او به راه افتاد. به لبه رود رسيدند و ‌به آب زدند و آنقدر پيش رفتند تا آب به زير چانه آنها رسيد. ‌ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زير آب فرو برد. جوان نوميدانه تلاش كرد خود را رها كند، امّا سقراط آنقدر ‌قوي بود كه او را نگه دارد. مرد جوان آنقدر زير آب ماند كه رنگش به كبودي گراييد و بالاخره توانست خود را ‌خلاصي بخشد. ‌همين كه به روي آب آمد، اولين كاري كه كرد آن بود كه نفسي بس عميق كشيد و هوا را به اعماق ريه‌اش فرو فرستاد. سقراط از او پرسيد "زير آب چه چيز را بيش از همه مشتاق بودي؟" گفت، "هوا." ‌سقراط گفت: "هر زمان كه به همين ميزان كه اشتياق هوا را داشتي موفقيت را مشتاق بودي، ‌تلاش خواهي كرد كه آن را به دست بياوري؛ موفقيت راز ديگري ندارد"
داستانت عالی و پر محتوا بود.
درکش عمیق و سخته.
کاله کرنر(sajii )
۹۰/۱۲/۲۸ - 18:26
ازین اتفاقا زیاد دیدم.
چیز تازه ای نبود برا من.
من به جاهای مختلفی سفر کردم.
هر چه به سمت فقر مالی یا طبقه ی پایین و در حقیقت ضعیف اجتماع میریم این داستان نمایان تر میشه.
کاله کرنر(sajii )
۹۰/۱۲/۲۸ - 18:28
ممنون از گلاره ی عزیز بخاطر مطلب قشنگت.
لحظه لحظه ی متن داستانتو جلو چشام مرور کردم.
کریم زاویه(karim-zaviye )
۹۱/۰۱/۱۰ - 01:41
سرم را بر گرداندم تا اشک هایم را نبیند
فیلم هندی بود؟
گلاره محمدی(golemehraboon )
۹۱/۰۱/۲۴ - 01:59
ممنون از دوستان@};-


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
نام کاربری:
پسورد:
اپیلاسیون (خانم خانما)اپیلاسیون (خانم خانما) سریع ترین اینترنت هوشمند میانهاهنگ بسیار زیبا و پر طرفدار میگن هیچ عشقی تو دنیا از مهدی احمدوند اولین استودیو صدابرداری و آهنگسازی در میانه (در سطح حرفه ای) *Aytay-studio* ماجرای خواندنی شعر معروف شهریار درباره حضرت علی(ع)راز طول عمر امام زمان (عج)اقامتگاه امام زمان‌(عج) 30%تخفیف ویژه پنل,مختص ثبت نام کنندگان آنلاین در اس ام اس سامانهعشق

مسئولیت کلیه مطالب به عهده نویسندگان و ارسال کنندگان آن است